تاریکی محض و رنج اجبار بس است
هی شب به شب ازدحام دیوار بس است
در حسرت دست غیب یاری مُردیم
ای عمر نهفته زیر آوار! بس است!
تاریکی محض و رنج اجبار بس است
هی شب به شب ازدحام دیوار بس است
در حسرت دست غیب یاری مُردیم
ای عمر نهفته زیر آوار! بس است!
اگر حرفیست باید جمله را مصحف کنی اینجا
اگرنه باید از پرمایه گویی کف کنی اینجا
به دنیا آمدی تا صرفهای باشد امور از تو
ولی تا مرگ میخواهی فقط مصرف کنی اینجا
متاع رایگان ِ زندگی را لقمه میگیری
نمیترسی از این تخفیف ارزان خف کنی اینجا؟
چنان تنگ است چشمِ خاطرت، حتی نمیخواهی
نگاهی را دوپلکی خرج مستضعف کنی اینجا
حیا کن رقص غم را روی چین ِ چهرهی مردم
مبادا لحظهای فکر دَدَف دف دف کنی اینجا